۲۰۱۸۰۳۲۰_۰۰۵۱۱۴

در گذر زمان/ سعید تغابنی

۲۹ / ۱۲ / ۹۶
۰۰:۵۵

– د خفه شو دیگه!
نگهبان از پنجره حفاظ شده بالای فلزی در این را گفت و دریچه را محکم بست.
– آخه چرا ساکت؟
من که گناهی نکردم. به خدا بی گناهم. این شب عیدی من رو چرا بازداشت کردین؟ هزارتا کار رو دست مون مونده. من که واسه دوستام جونمو می دادم. آخه چرا من؟ به زمین گرم بخورم اگه این کار رو کرده باشم.
پدر خدا بیامرزم که سرش رو گذاشت زمین، هفت تا نون خور داشت. مادرم که هنوز زنده بود، آقادایی ام رو واسطه کرد و گذاشت ام ور دست آقا کریم دست طلا.
خداییش، خودش نیست، خداش که هست. بینی و بین الله پدری کرد در حق من. حسابی به تن ام گرفت.
یه نیمچه اوستایی هم شدم. کار یادم داده، خوب، خوب، آره. یه وقت هایی هم که با زنش مشکل داشت، اصلا صب که می اومد مغازه قیافه اش بد جوری گرفته و دمق بود. داد می زد با زنش یه چیزیش شده. بعد می اومد دق دلی اش رو سر ما خالی می کرد. هی می زد، بی خودی فحش می داد. هزارتا فحش ناموسی و تن مادرم رو که حالا عمرش رو داده بود به شما، تو سینه قبرستون می لرزوند.
خوب، حقم بود. شاگردش بودم خوب.
حتی گاهی اوقات پسر نره خرش می اومد برای الوات گری تیغ اش بزند، جر و بحث شون می شد، ته اش عصبانیتش سر ما خالی می شد.
آره، گاهی اوقات تریاکش که دیر می شد، یه چکش ناشیانه (به قول خودش) می زدیم ما رو می انداخت توی پستوی تعمیرگاه؛ پستویی که جز آت و آشغال و چیزهای دست چندم به درد نخور و موش و حشرات موزی چیزی دیگری نبود. همه چیز روی هم تلنبار شده بود. تاریک و ظلمات. البته یه خورده از درزهای شکاف تخته ها نور کم رنگی تو می اومد که فقط می شد باهاش موش رو ببینی و زهره ترک بشی:
ناگهان موش جست می زد، هول می کردم. گاهی هم از ترس زرد می کردم و شلوارم رو خراب می کردم و اوستا همان جور یک بند گرسنگی می داد. روده کوچکم روده بزرگم را می خورد. می گفتم بیا موش رو بخورم، باداباد. اما هر چقدر به خودم فشار می آوردم، نمی تونستم. چندش ام می شد و عوق می زدم و چیزی بالا نمی آوردم. اوستا بعد از ده بیست ساعت دریچه پستو را باز می کرد و یه نان خشکی می انداخت که سق بزنم.
آره، آدم بایست خوبیش رو هم بگه؛ گاهی هم که تریاکش گل می کرد، جوک می گفت: از آن جوک های آبدار! و هر چه بهمان بدی می کرد خر می شدیم و فراموش می کردیم.
یه وقت می شد مشتری می اومد می گفت ماشین اش خوب صافکاری نشده، موج داره. چی؟ از دست کریم دس طلا؟ یکی این بگو یکی اون بگو. دعوا می شد حسابی. ما هم حسابی از خجالت اش در می آمدیم. حالا نزن کی بزن. مشتری بدبخت لت و پار می شد و با پا درمیانی همسایه ها قائله می خوابید و ما نمی ذاشتیم خدای نکرده یه دست رو اوستامون بلند بشه.
درست که هر بار جلو مشتری ضد حال می زد و حسابی حال ما رو می گرفت، رو سرمون داد می زد اما خوب دیگه اوستا بود دیگه، بعد می رفت از کشوی میز فلزی اش چند تا آبنبات بهمان می داد و یادمون می رفت که همین یه ساعت پیش یه مشت فحش ناموسی داشت به ناف ما می بست. راستیتش صدبار ازش خواستم منو بیمه کنه، بیمه کنه تا مث پدرم نشم، بذاره بازنشستگی بگیرم و تا آخر عمر جون نکنم. خدابیامرز آخر زیر بار نرفت که نرفت. هر بار هم که بازرس بیمه می اومد سریع می گفت قایم بشیم؛ وگرنه کار بی کار.
باور کنید اشتباهی گرفته اید: من بی گناهم. درسته به من خیلی بدی کرده، خوبی هم کم نکرده. توی این وانفسا. آخه بعد از فوت مادرم، همون بود که حسابی زیر بالم رو گرفت. تازه بی ادبیه، ناسلامتی می خواست واسم آستین هاشو بزنه بالا و دختره رو برام خواستگاری کنه. بعد شما می گید که من زیر پاشو خالی کردم که بیفته و بمیره؟ نه، ولا نه، به دین نه، به پیر نه، ابدا. خدا می دونه جلو چشمام سر خورد، از دستش خودش روغن ریخته بود، تنها بودم خوب، سریع رفتم کمکش کنم، سرش خورد به موشکی و شکاف عمیقی برداشت، ترسیدم. مث یه گاو نر ازش خون می رفت. فکر نکردم داره می میره. زنگ زدم اورژانس.
آخه من و قتل؟ تو مغز گچ ام همه چیز داره رژه می ره.
من رو به جرم قتل آوردین اینجا؟ مگه می شه؟ هر چقدر هم که بخوام باهاش بد باشم، هر چقدر هم که در حق من بدی کرده باشه، که به خدای احد و واحد باهاش بد نیستم، قتل که نمی تونم بکنم. اصلا به قیافه ام می آد؟ نه، واقعا؟ به خدا سوء تفاهم شده.
درسته که مث یه گاو ۹ من شیر بود، از این ور می داد، از آن ور لگد می زد و همه چیز رو خراب می کرد. از این ور کار یادمون می داد، از اون ور یه بند فحش می داد. اگه یه روز فحش نمی داد چیزی گم شده داشتیم.
ولی به خدا من قتل نکردم؛ اون اصلا خدای روی زمین من بود.
قتل نکردم به خدا، نه …